***لبخند خدا***

دریا بی کران است

دریا بی کران است و زورق من کوچک.

به "تو" توکل می کنم که همه کس را حمایت می کنی.

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد.

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است،

خدایا! ای یاور بی کسان با من بمان!

در هر لحظه به حضور "تو" نیازمندم!

چه چیزی جز لطف "تو" می تواند ترس ها را در هم شکند؟

چه کسی جز "تو" می تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!

از هیچ دشمنی نمی هراسم، چون "تو" در کنار منی!

آنجا که "تو" هستی اشک ها سوزنده نیستند،

مرگ هم تلخ نیست.

اگر با من بمانی، همیشه پیروزم.

کشتی هایم به دریا رفته اند.

حتی اگر بادبان ها و دکل ها  شکسته بازگردند،

به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد!

و از پلیدی، نیکی به بار می آورد.

حتی اگر کشتی هایم در هم شکنند

و همه امیدهایم غرق شوند

فریاد می زنم: به "تو" اعتماد می کنم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٦/۱۳ - سُرور

امروز زندگی را آغاز کن

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی .

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن

 

پابلو نرودا

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٥/٢۸ - سُرور

من شما را نشناختم!

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت در بیمارستان بستری شد.در اتاق جراحی کم مونده بود مرگ را تجربه کنه که خدا رو دید و پرسید: آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.!
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
کشیدن پوست صورت- تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)- عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .
از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد.
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیله یک آمبولانس کشته شد.
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم !!!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٧/٩/۸ - سُرور

 

آنچه كرم ابريشم پايان دنيا مي پندارد در نظر پروانه آغاز زندگي است.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/۱۱/٩ - سُرور

عکاسخانه زندگی

یک عکس خوب توی تاریک خونه چاپ میشه. پس هر وقت حس کردی در تاریک ترین نقطه زندگی ات هستی بدان که خداوند داره زیباترین عکس زندگی ات رو می گیره.!!! 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/۱٠/٧ - سُرور

حقیقتِ دروغ

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل دارم با هم به دریا برویم و شنا کنیم. حقیقت با کمال میل قبول کرد و آن دو راهی دریا شدند. وقتی به کنار ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد و به سمت دریا رفت. در همین لحظه دروغ حیله گر به سرعت به سمت  لباسهای او  دوید، آنها را پوشید و فرار کرد. از آن روز به بعد همیشه، حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٦ - سُرور

بشاید حق با خدا باشد!

زنی در مرغزار قدم می زد و به طبیعت می اندیشید. او سپس به یک مزرعه کدوتنبل رسید. در گوشه ای از مزرعه یک درخت باشکوه بلوط قد برافراشته بود. زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بو ته های کوچک.با خود گفت: "خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داد است! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوتنبل های بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ". سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند. دقایقی بعد یک بلوط برروی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد.او همان طور که دماغش را می مالید، خندید و فکر کرد: " شاید حق با خدا باشد."

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/٩/۱۳ - سُرور

دیروز, امروز, فردا

من غریبه دیروز، آشنای امروز و فراموش شده فردایم.در آشنایی امروز می نگرم تادر فراموشی فردا یادم کنی.                                    

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/۸/۱٥ - سُرور

امید

 نگرانی؛ انکار وجود خداست.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٥/۸/۱٦ - سُرور

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست بودند. روزی شاعر به فرشته گفت: می شود یکی از پرهای خود را به من  بدهی. فرشته یکی از پرهای خود را کند و به شاعر داد. فرشته رو به شاعر کرد و گفت: می شود تو هم یکی از شعرهای خود را به من بدهی.  شاعر نیز شعری به فرشته داد. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت. فرشته هم شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. در همین لحظه خدا گفت: دیگر تمام شد، از این به بعد زندگی برای هردوی شما دشوارمی شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک می شود و فرشته ای که  مزه عشق را بچشد، آسمان برایش قفس است.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٥/٧/٢۸ - سُرور